ــ ری را ! ــ
همگان به جست و جوی خانه می گردند ،
من کوچه ی خلوتی می خواهم ،
بی انتها برای رفتن ،
بی واژه سرودن و یادهای سالی غریب که
از درخت گفتن ، هزار بوسه ی پاسخ می طلبید .
* موزیک رو که زیاد کردم داشت می خوند " شب شد و باز هوای تو .. بیرون نمی ره از سرم .. نمی دونم به کی بگم .. طفلی دلم .. نمی دونستم که سرت .. " صداش رو بردم روی پیچه ی ماکزیما ، شیشه ها بالا وُ صندلی ها رو هم که تا ته خوابونده بودم با سرعتی در حد سی یا چهل . اهمیت ندادم کی داره بوق می زنه وُ کی داره با نگاه چپ چپش برام شاخ و شونه می کشه . از موسیقی ، از خاطره هام ، از خودم ، از تو و از حرص خوردن آدما لذت بردم وُ بعد از چندین ساعت به خونه برگشتم .
چرا به یاد نمی آورم ؟!
همیشه ی بودن ، با هم بودن نیست .
به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی !
گفتی مراقب انار و آینه باش .
گفتی از سایه روشن گریه هات ،
دسته گلی بنفش برای علو خواهی آورد .
گفتی برای بردن بوی پیراهنت بر خواهی گشت .
چرا به یاد نمی آورم ؟!
مرا از به یاد آوردن آسمان و ترانه ترسانده اند .
مرا از به یاد آوردن تو و تغزل تنهایی ترسانده اند .
من تازه از خواب یک صدف از کف هفت دریا آمده بودم .
انگار هزار کبوتر بچه ی منتظر ،
در پی چشم هات دلواپسی مرا می گریست .
* روز خوبی نبود . نمی خواستم برنجونمش اما رنجید . کاش می فهمید باید فراموشم کنه و این بهترین راه ممکن هست . هر چی مودبانه بهش گفتم روی اعصاب خراب من فوتبال بازی نکن ، به خرجش نرفت که نرفت . حالا هم نه خوشحالم نه ناراحت ، فقط کمی بهم ریختم ، همین !
* دلم گرفت از رفتنت نامه های بی جواب تا حالا نشده بود توی نوشته هات انقدر احساس بی پناهی کنم . بهترین بودی و هستی و واسه ی همیشه بهترین خواهر دنیا می مونی .
اگر بشود باد بیاید و باز ،
بوی خیس گیسوی تو را به یادم بیاورد
ــ به خــــــدا ــ
بجای غمگین ترین مادران بی خواب و خسته ،
خواهـم گریست .
بگو آن وقت ،
با عطر آشنای این همه آرزو چه کنم ؟
با التماس این دل در به در !
با بی قراری ابرهای بارانی ...
باور کن به دیدار آینه هم که می روم ،
خیال تُو از انتهای سیاهی چشمانم سوسو می زند !
موضوع دوری دست ها و دیدارها مطرح نیست !
همنشین نفسهای من شده ای ، خاتون !
* دیشب بعد از مدت ها ، باهام آشتی کردی . لبخندت ، گل های پونه ی روی موهام ، لباس سفید عسلم ، تمامشون نشونه ی عشق بود . مثل همیشه آرومم کردی ، با عطر ملیح و موندگارت . خودمم باورم نمی شد که با دیدنت اینقدر آرامش پیدا کنم . از صبح تا حالا ، ورد زبونم شده " تو به خوابم که می آیی .. تو اگه خودت بیایی .. " انگار یادت رفته بود نامهربون شدمُ هر لحظه با حرفام دلت رو می شکونم . ازم خواستی برات گوش ماهی جمع کنم تا همیشه صدای دریا باهات همراه باشه و منو به یادت بیاره . انگار نمی دونستی از وقتی رفتی حتی یه بارم نرفتم ساحل .. تو با من قهر بودی یا من با تو ! .. من دلم از رفتن تو شکسته بود یا تو از حرف های خاردار من ، دلگیر ! .. وای خدای من ، عسلم مثل فرشته ها شده بود ، پاک و معصوم اما نا آروم . هر کاری کردم بی قراری نکنه ، بدقلق تر می شد تا اینکه گفتی بده ببرمش عسل که مال تو نیست و همون لحظه دخترک ملوسم ساکت شد . جوری که دوست داشتی تمام زندگیتو فدای سکوت بچه گونه اش کنی . اون لحظه نمی دونستم سکوتش رو به پای اعتراضش نسبت به حرف های تو بگذارم یا خوشحالیش از همراه شدن با تو . با خودت بردیش ُ دست هاتو به نشونه ی به امید دیدار تکون دادی و رفتی .. با رفتن تو صدای امیدواری فریاد زد " من به قدرت و پاکی تو ایمان دارم ، فرداهات خیلی روشنه ، اگه قبول نداری دستاتتو ببین " و کف دستای من نوشته شده بود " شکوه "
منتظر نباش که شبی بشنوی ،
از این دل بستگی های ساده دل بریده ام !
که در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام !
از تو توقعی ندارم ،
اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان !
هر جور تو راحتی ، بابای باران !
همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری ،
برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست .
من که اینجا کاری نمی کنم ، فقط ،
گه گاه گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم ، همین !
این کار هم که نور نمی خواهد !
می دانم که مثل همیشه به این حرف های من ،
می خندی با چال های مهربان گونه ات !
حالا هنوز هم وقتی به آن روزهای زلال نزدیک می شوم ،
باران می آید !
صدای باران را می شنوی ؟ *
* یادته همیشه روزهای جمعه دلتنگ تر از همیشه بودم .
انگار هنوزم عادت های گذشته ....
کاش بودی و به این همه کابوس لبخند می زدیُ
ازم می خواستی بهت اعتماد داشته باشم که ازم دورت نکنن .
چقدر روزا تلخ و سیاه می شن ،
وقتی همه زنگارهای دنیا دلم رو پُر از شک و تردید می کنن .
چشمام لبریز ِ اشک می شه و وجودم سراپا نیاز .
خیلی وقته که حست نمی کنم یا شاید حسم نمی کنی ، نمی دونم .
دلم گرفته ، تنگ تر از همیشه ، تنگ ِ تنگ .
کاش هیچ وقت نرفته بودی .. کاش نرفته بودی ......
دیگر بیا برویم !
هر کسی نگران دلتنگی دریا باشد ،
تمام کتاب های جهان را می بندد ،
می رود کنار سکوت ماسه ها می نشیند و
شاعر می شود .
مطمئن باش (!)
این دامنه بی دار و درخت نمی ماند .
همیشه کسی هست که
از پرسش های پیاپی کودکی پُلی بسازد .
همیشه کسی هست که
برای مسافران صبور ایستگاه دست تکان دهد .
همیشه کسی هست که
قصه گوی گهواره های بی تکان باشد .
زیر آن همه باران بی واهمه ،
هیچ کبوتری ،
خیس و خسته ،
به خانه باز نمی آمد اما با این همه ،
کسی از من ِ خیس ،
از من ِ خسته نپرسید که
از نگاه نادرست و طعنه ی تاریک ،
می ترسم یا نه .
که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه ،
می ترسم یا نه .
که اصلا هی ساده (!)
تو اهل کجایی ،
اهل کجایی که خیره به آسمان ،
حتی پیش پای خودت را نمی پایی و
من خودم بودم ،
شناسنامه ای کهنه و
پیراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش .
* تا به حال ، تشنه ای دیده ای که در حسرت جرعه آبی باشد که از آن منع شده است یا له له ماهیی که به ساحلی شنی تبعیدش کرده باشند . دیده ای چطور هن هن کنان خود را به در و دیواری می کوبند تا با قطره آبی عطششان فرو نشیند اما دریغ از ذره ی سوزنی آب که به آن دل خوش کنند . حال منم این روزها این گونه است . درست شبیه بی گناهی که از وطن رانده شده باشد . نه راه پس دارد ، نه پیش . اگر قلم زند ، حمل بر گدایی محبتش می شود و اگر سکوت کند ، دلش غم باد می گیرد . نه می تواند از این سرای سر تا سر عشقش دل برکند و نه توان و تحمل ِ ماندنی دیگر در خود سراغ دارد . همه اش سکوت مشق می کند ، صبر و بردباری می کند ، خفقان را در دلش تکرار می کند تا یادش نرود خداوند صابران و متوکلین را دوست تر می دارد . همیشه همین طور بوده است . عمق بن بست هایم یعنی خدا ، ته ته ِ گرفتاری هایم فقط خدا ، شکوه شادی هایم تبلور بزرگی خدا . دقیقا مانند دو شب ِ پیش که باز دلم هوای درد و دل کردن با او کرد . از عشق گفتم ، از تو که بی وفاییت بدجوری دلم را شکانده و حالا رفته ای تا فراموشم شود کسی بود که می گفت همه ی وجودش یعنی من با تمامی لج بازی ها و شیطنت های گاه و بی گاهم و من ، مانده ام کسی که تا این حد خود را عاشق می دانست ، چگونه این روزها تاب می آورد (!) .. چگونه زندگی به مخاطره افتاده اش به خاطر من ــ رویایی که تنها رویاست ــ را اداره می کند (!) .. چرا هر بار که گفت دوستت دارم ، فراموش کرد زندگی یعنی عمل نه حرف هایی که همه بلدند تا نفس شان نبریده ، پیوسته و بدون مکثی کوچک حتی ، به دروغ تحویلت دهند (!) اما من خوشحالم . خوشحالم که با سر بلندی می گویم ساده ترین و صداقت ترین کسی بودم که می توانست دوستت داشته باشد و در برابرت جز صبر و متانت ، چیز دیگری نداشتم . خیلی وقت ها ملاحظه ی بیش از حد بقیه ، به آن ها قدرت احساس کاذب برتر بودن می دهد که فکر می کنند تا ابد باید بگویی " بخشیدمت " و دوباره روز از نو و روزی از نو .. درست است که من بخشیدمت اما تو را به قیمت تمام زندگیم ، تمام احساسات پاک دخترانه ام ، تمام سادگی ها و نجابت های جوانی ام بخشیدم و اکنون هم چیزی برایم نمانده جز معصومیتی از دست رفته و داغ غروری که زیر پاهایت له اش کردی و برای همیشه رفتی .
کلاغ ها را به قصه ها
راه نمی دادند .
کلاغ از تپش استوایی ابر ،
چیزی نمی فهمید ؛
از لذت گیج هبوط بی خبر بود و
هیچ به گناه آدم نخندید .
سه سال و اندی گذشت . لحظاتی بسیار شادمان و لحظاتی دیگه غمگین ترین آفریده ی خدا بودم . پشیمون نیستم چون خودم این راه رو به تنهایی برای خودم رقم زدم . علی رغم همه ی تردیدام ایستادم تا ثابت کنم توی این رابطه تا اونجایی که از دستم بر اومده و تا آخرین توانم عاشق و صادق بودم . به اعتقاد خودم ، بی نهایت آدم صبوری بودم که هیچ وقت سعی نکردم گلایه ای ازت داشته باشم . شاید اگه یک بار با تحکم می گفتم با این اوضاع دیگه توانی واسه ادامه دادن برام نمونده ، حالا پیشم بودی . همیشه تورو به خاطر خودت می خواستم نه واسه اینکه اونقدر مکنت مالی داری که می تونی تموم دنیا رو باهاش بخری . نه به خاطر زیباییت که هر دختری می بینتت ، شیدات می شه . من به خاطر خصوصیات شخصیتیت دوستت داشتم . چون همیشه ایدال ترین فردی که توی ذهنم مجسم می کردم برای آینده ، کسی بود با همین خصوصیات اخلاقی و منش رفتاری اما امروز به یاد حرف پدر می افتم که همیشه بهم می گفت خیلی از روابط دختر و پسر در ایران به ازدواج منجرب نمی شه پس سعی نکن تموم احساساتت روی مسایل عاطفی بگذاری . نمی دونم .. نمی دونم صداقت بیش از حد اشتباه من بود یا اینکه باید یاد می گرفتم دوستت دارم نقل و نباته که می تونم خیلی راحت روی سر این و اون بپاشم . شاید ارج و قرب کسایی که هر لحظه دل به کسی می دن بیشتر از اونایی باشه که چند سال با جون و دل یه نفرو می پرستن و آخرش بی خبر تنهات می زارن و میرن . کاش آدما یاد می گرفتن همون طور که تمام حق رو به خودشون می دن ، در کنارش ذره ای انصاف هم به خودشون بدن که اگه یک تنه به قاضی رفتن و خوشحال تر از قبل برگشتن ، چیزی به نام وجدان اخلاقی سهم بقیه رو توی زندگی شون به اون ها یاد آوری کنه . دلم نمی خواد کسی رو مقصر جلوه بودم ( همیشه تقصیر گناهی ست دو طرفه ) فقط می خوام با خودم ، با دلم و عواطف و احساساتم اتمام حجت کنم . به قول بابا امروز آمدم تلکیفم رو با خودم مشخص کنم . تصمیم گرفتم نوشتن رو بطور کامل کنار بگذارم ( البته چند مدتیه همین کارو کردم ) . وقتی شروع کردم به گفتن حرفای دلم با کمک قلم ، یه انگیزه ی بزرگ پشت تک تک کلمه هام بود که منو به سر منزل مقصود می برد ولی امروز چیزی جز یه زخم کهنه و بسیار آزاردهنده لابلای کلمه هام نیست . شاید خیلی رنجیدم یا شاید هم اونقدر زخمام عمیقن که مرهمی نیست واسشون . نمی تونم بگم فراموشت می کنم چون یه دروغ محضه . محاله کسی بتونه عشق اولش رو فراموش کنه . آخه آدما وقتی برای بار اول توی زندگیشون عاشق می شن خیلی پاک و صادقن . درست مثل یه آینه ، ساده و صیقلی . از اون به بعد هم اگه عاشق بشن ، هیچ وقت به اون مرتبه از عشق نمی رسن . فقط سعی می کنن پخته تر عمل کنن با وجودی که توی دلشون نسبت به زمین و زمان بدبینن . فکر نمی کنم دوست داشته باشم دوباره به کسی دلبسته شم ، حداقل الان که اینجام ، اصلا به این قضیه اهمیت نمی دم . چون تمام وجودم رو شک و دودلی پر کرده جوری که حالم از دوستت دارم به هم می خوره . از آدمای احساساتی خنده ام می گیره . زمانی که می بینم دو نفر به هم اظهار علاقه می کنن باور نمی کنم از ته دل عاشق باشن . می دونی .. رو راست بگم عشق بدجوری در من شکسته ، هم خودش هم تقدسش و این بدترین حسیه که می تونه در یک نفر وجود داشته باشه ( تردید به عشق .. ) و همش این سوال توی ذهنم نقش می بنده که به خاطر خودم رفت یا به خاطر خودش .. یا هی با خودم میگم اگه دوستم داشت به این راحتی ازم نمی گذشت ، می موند و هیچ کس نیست شک هامو به یقین تبدیل کنه . احساس میکنم اگه یه جواب قانع کننده ازت شنیده بودم ، اینقدر توی این برزخی که دست کم از جهنم نداره ، معلق نمی موندم ولی ایرادی نداره عزیزم .. خیلی ها به جز من و لایق تر از من هستند که می تونی اون ها رو مثل من منتظر نگه نداری . بازهم امیدوارم همیشه سالم ، شاد و بی غصه باشی . هم تو و هم دخترات بخصوص عسل که حالا حالاها به حمایت پدر نیاز داره . پدر بالاترین عشق یه دختره پس سعی کن تکیه گاه خوبی واسش باشی تا اون هم مثل من ، به حضور پدرش افتخار کنه . احساس می کنم وقت رفتنه . کم کم باید پرونده ام بسته شه و به فراموشی سپرده شه . خوب می دونم این دفعه دیگه هیچ برگشتی وجود نداره چون دیگه توان برگشت و موندنی در من نیست .
گفتی سال های سرسبزی صنوبر را ،
فدای فصل سرد فاصله مان نکن !
من سکوت کردم .
گفتی یک پلک نزده ،
پرنده ی پندارم ،
از بام خیال تو خواهد پرید !
من سکوت کردم .
گفتی هیچ ستاره ای ،
دستاویز تو در این سقوط بی سرانجام
نخواهد شد !
من سکوت کردم .
گفتی دوری دست ها و هم کناری دل ها
تنها راه رها شدن است !
من سکوت کردم .
گفتی قول می دهم هراز گاهی
چراغ یاد تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم !
من سکوت کردم .
گفتی سکوت همیشه علامت هم سویی ما بود !
من سکوت کردم .
سکوت کردم اما
دیگر نگو که هق هق نا غافلم را ،
از آنسوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی !
هُدا ــ تابستان ۸۴